خانه / داستانک / طعم تلخ بستنی!

طعم تلخ بستنی!

حسین آقای بستنی فروش هر روز بعد از ظهر از کوچه ی ما عبور می کرد
و نوای آی بستنی …. آی بستنی سر می داد.

خیلی دقیق نمیدونستم بستنی چیه اما به نظرم چیزی شبیه
ماست های کیسه ای مادربزرگ خدا بیامرزم بود
که برای فروش درست می کرد و این شغل یه جورایی شغل میراثی خانواده ما هم شد!!!
یه روز بالاخره از سر کنجکاوی با شنیدن صدای حسین آقا
به سراغ مادر رفتم واز او خواستم به من پولی بده تا بتونم
یکی از اون بستنی های خوش و آب و رنگ و تهیه کنم.
مادر با شنیدن درخواست ناگهانی من کمی سرخ و سفید شد
و بعد از نگاه کردن به کیف پول همیشه خالیش دو زانو جلوی پای من نشست و گفت:

– تو می دونستی بستنی های حسین آقا خیلی تلخ و بدمزه ان ….
من خوردم یه چیزی مثله ته خیاره…

با تعجب به مادر نگاه کردم و گفتم:
– ولی نوید و احمد هر روز از اون بستنی ها می خرن و کلی بهشون خوش می گذره …

چشمای مادر دوباره از غم پر شد و گفت:
– آخه نوید و احمد مزه ی ماست های فروشی ما رو که تاحالا نچشیدن تا بفهمن چی خوشمزه ست وچی تلخ و بدمزه…

و بعد دست راست من را در دست گرفت و به سمت آشپزخانه رفت و مقداری از ماست های کیسه ای را روی نان مالید و داد دستم.

سال ها با تصور این که نون و ماست کیسه ای خانگی ما درست شبیه بستنی های نوید و احمد و حتی خوشمزه ترم هست زندگی کردم. مادرم مرد و من بزرگ و بزرگ تر شدم.

یک روز که دست تو دست دختر دوساله ام داشتم از خیابان عبور می کردم چشم دخترم به بستنی فروشی کنار خیابان
افتاد و شروع به بهانه گرفتن کرد. شاید خنده دار باشه اما می خواستم مانعش بشم چون به نظرم هنوز هم بستنی ها تلخ و بدمزه بودند. با اصرار دخترم دوتا بستنی خریدم و آروم آروم مزه کردم.
طعم دلچسب و شیرینش زبانم و نوازش داد و منو به خاطرات گذشتم پرت کرد.

یاد دوران کودکی ام افتادم … بستنی ها برای من تلخ و بدمزه بود …. دوچرخه هیولایی بی شاخ و دم … دفتر فانتزی های همکلاسی هایم دخترونه … و کله ی کچلی گرفته ام شبیه قهرمان های بزرگ …
در عوض نان و ماست همیشگی ما عالی … بازی با چوب ولاستیک هیجان انگیز و دفترهای بی رنگ و روی من مردانه

و خودم هم شبیه قهرمان های فیلم ها…

با وجود فقر زیاد، مادرم هیچ وقت نگذاشته بود که من حسرت چیزی رو توی زندگی بخورم من با همین باور که بهترینم
و بهترین چیزها رو دارم سال های سال زندگی کردم… و تازه اون روز فهمیدم که مادر من کی بود!!!

صدای زنگ تلفن همراهم منو از خاطرات گذشته دور کرد. دست دختر کوچکم را گرفتم و به سرعت راه افتادم… یه عمل قلب اورژانسی داشتم !!!!

همچنین ببینید

آدم خوب، هیچوقت عوض نشو…

آدم خوب، هیچوقت عوض نشو… رفتم توی مغازه تعمیرات کامپیوتر و گفتم: ببخشید این تبلت ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.