داستانک:دیدار خدا با پیرزن
پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت: خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟! خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود… پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..! رفت و چند ...
ادامه نوشته »سخن روز
سخن روز
داستانک: پیامبر مهربانی باشیم
مردی داخل بقالی محله شد ، و از بقال پرسید که قیمت موزها چقدر است ؟ بقال گفت : شش هزار تومان و سیب هشت هزار تومان … در این لحظه زنی وارد مغازه شد که بقال او را می شناخت ، و اونیز در همان منطقه سکونت داشت . ...
ادامه نوشته »سخن روز
سخن روز
سخن روز
سخن روز
داستانک:دزد یا مدیر
۱- روزی در دفتر یک وکیل نشسته بودم که با بزرگترین سارق حرفه ای آشنا شدم. از او پرسیدم چگونه به اینجا رسیدی؟ با تبسمی گفت :سببش مادرم بود، گفتم چگونه؟ گفت: چهارم ابتدایی بودم و روزی از مدرسه باز گشتم در حالی که مداد سیاهم گم شده بود. هنگامی ...
ادامه نوشته »
مجمع خیرین شهرستان آمل سایت اطلاع رسانی مجمع خیرین شهرستان آمل